آرزو مي کنم که اجاق هيچ کومه ئي خاموش نماند که هيچ دلي مضطرب و هيچ ديده ئي گريان هيج لبي بي لبخند و هيچدستي بي ياور نباشد. که هيچ سفره اي تهي,هيچ صحبتي بي شوق و هيچ کانوني خاموش...

بالاخره رسيد...مهربون اومد با کوله باري پر از عشق... راستي هفته پيش ياشار عزيز از ايران اومده بود ...خيلي لذت بخش هست...يکي رو که سالها از روي نوشتهاش مي شناختي،از نزديک ببيني...ولي جالب اينه که انگار ساليان سال هست که...

توقطار نشستم دارم ميرم سمت دانشگاه...اين مسافت  خونه تا  دانشگاه يواش يواش داره اذيت ميکنه....تو روز تقريبا 3 ساعت تو راهم...از صبح بيدار شدناش که يواش يواش عادت شده ، بگذريم...انرژي ادم و ميگيره...3 ساعت تو قطار نشستن....البته  يه خوبي...

du hast 'n schatten im blick,dein lachen ist gemalt,deine gedanken sind nicht mehr bei mir,streichelst mich mechanisch,völlig steril,eiskalte hand, mir graut vor dir.fühl mich leer und verbraucht,alles tut weh,hab flugzeuge in meinem bauch,kann nichts mehr essen,kann dich nicht vergessen,aber auch...

دلم تنگه براي عشقهاي پاک دوران نوجووني...اون دوست داشتن هاي دور از رنگ و ريا و دروغ....براي ديدنش لحظه شماري ميکني...وقتي  در کنارت هست آروم ميگيري...طعم اولين بوسه يواشکي که هميشه تو ذهنت حک شده...نامه هاي يواشکي،که با هزار تا...

چه دور و دير گذشت روزهاي با من نبودنت.کدام خاک ،قدمهاي عزيز تو را مي بوسد؟هنوز سايه گيسوان عزيزت در پنجره هاي متروک ،خانه هاي مه گرفته،جاي مانده اند.بانو ،دريا يادت هست؟و قامت بلند سايه ات،که درميان ريگهاي تفته،رقص مي...