الان ساعت دقيقا هشت صبحه ...و من تو هواپيما کنار مامان نشستم و داريم به سمت هامبورگ بر مي گرديم...دو شب پاريس بوديم...و اينبار پاريس از هميشه براي من جذابتر...به دو دليل اول بودن مامان در کنارم ،دوم وجود يک...

ديروز تولد پنج سالگي ققنوس بود...پنج سال به سرعت برق گذشت...انگار همين ديروز بود که با هزار ذوق و شوق اولين نوشته رو تو ققنوس نوشتم...در طي اين مدت ققنوس سنگ صبوري شد تا حرفهاي تلنبار شده به روي لوح...