خفته آمد بسوي شهر از آن دور دورها,آشفته حال باد سحر خيز فروردين, گفتي كسي بعمد بر آشفت خاكدان زان دامني كه باد كشيديش بر زمين, شب همچو زهد شيخ گرفتار وسوسه, روز از نهاد چرخ چو شيطان شتابكن همچون...
آرياي عزيز....اي آنکه پرورده آزادي هستي,اي آنکه مولايت علي است و پيشوايت مصدق ,مرد آزاد,مردي که هفتاد سال براي آزادي ناليد,دلتنگ مباش اندکي صبر سحر نزديک است.....قطعه زير که از نوشته هاي دکتر شريعتي است را پيشکشت مي کنم: اي...
شگفتا! وقتِي که بود نمِيدِيدم,وقتِي مِي خواند نمِي شنِيدم.....وقتِي شنِيدم که نخواند...!چه غم انگِيز است که وقتِي چشمه اِي سرد و زلال در برابرت مِي جوشد و مِي خواند و مِي نالد ,تشنه آتش باشِي و نه آب ,و چشمه...
بازم اين داداش آرياي ما دلتنگ شد....مطلبشو تو هيس حتما بخوووونيد.......
هنوزم تو شبهات اگه ماه و داري من اون ماه و دادم به تو يادگاري...
قصة شهر سنگستان دو تا كفتر,نشسته اند روي شاخة سدر كهنسالي,كه روييده غريب از همگنان در دامن كوه قوي پيكر. دو دلجو مهربان با هم.دو غمگين قصه گوي غصه هاي هر دوان با هم.خوشا ديگر خوشا عهد دو جان همزبان...
محمد حسِين دِيگه در بِين ما نِيست.....او هم پرکشِيد به اون دِيارِي که ِيه روزِي ما هم باِيد به اونجا پر بکشِيم... حسِين 23 سالش بود ِيعنِي هم سن من و خِيلِي هاِي دِيگه....حسِين در هاِيم شنکن اشتاِين در نزدِيکِي...
من چه هستم بدون عشق تو,تو چه هستِي بدون من,ما چه هستِيم در دشت روزگار,گلهاِي کوچک اتنظار ببِين زمان چه سان مِي گذرد,همچنان ابر بعد از باران,ببِين که عشق مِي مِيرد ناگهان,مِيان ذره هاِي زمان اکنون منم در انتظار تو,در...
سكوت گريه كرد ديشب. سكوت بخانه ام آمد,سكوت سرزنشم داد,و سكوت ساكت ماند سرانجام آري, تو آنكه دل طلبد آني.اما,افسوس!ديري ست كان كبوتر خون آلود,جوياي برج گمشدة جادو,پرواز كرده است . ....
با سلامي دوباره.... نظاره يك با نگهي گمشده در كهنه خاطرات,پهلوي ديوار تركخورده اي سپيد,بر لب يك پلة چوبين نشسته ام؛ با سري آشفته, دلي خالي از اميد.مي گذرد بر تن ديوار, بي شتاب,در خط زنجير, يكي كاروان مور. نا...
My House is Cloudy the entire earth is cloudy. Above the narrow pass, the shattered and desolate and drunken wind whirls downward. The entire world is desolated by it so are my senses! Oh, piper who has lost the road...
با سلامي دوباره.... بالاخره يه همزبون اومد.....يکي که مثل من فکر مي کنه...يکي که از جنس منه .....يکي که با هم زندگي کرديم...گريه کرديم....خنديديم......بالاخره اونم رسيد.....وفتي از پشت تلفن بهم گفت که تنها چند کيلومتر با من فاصله داره ...باورم...
اوني که مي خواستي تو غبارا گم شد,مرغي شد و پشت حصارا گم شد,اسم تو رو رو بال مرغا نوشت,رو کنده سبز درختا نوشت,يه روز که بارون مي يومد بهش گفت,يه روز ديگه رو موج دريا نوشت,دريا با موجاش اونو...
تولدم مبارک..... به لطف خدا فردا ميرم تو 23 سال ...اين دومين سالگرد تولدي هست که تو ايران نيستم....ولي بازم خدايا شکرت....از تمامي دوستاني که لطف کردن با ايميل و تلفن تبريک گفتن ممنونم.......
با سلامي دوباره .... باز هم امير عزيزم شرمنده ام کرد...قسمتي از ايميلش را برايتان در وبلاگ قرار مي دهم: امروز 18 تير ماه 1380 است.سردمداران ميدانند که تهران سراسر فرياد است .اين فريادها از کجاست؟آزادي انديشه هميشه هميشه,تعطيلي انديشه...
با سلامِي دوباره .... امشب خداِيم را شاکر شدم که دوستانِي با دلِي به عظمت درِيا به من اعطا کرده است دوستانِي که بعضا تنها ارتباط دهنده من با آنها همِين الواح شِيشه اِي مِي باشند... ابتدا از محمد عزِيزم...
چه هنگام میزيستهام؟کدام مجموعهیِ پيوستهیِ روزها و شبان را , من؟ــ اگر اين آفتاب , همآن مشعلِ کال است , بیشبنم و بیشفق که نخستين سحرگاهِ جهان را آزمودهاست. چه هنگام میزيستهام؟کدام باليدن و کاستن را , من ,که آسمانِ...
به نوکردنِ ماه بر بام شدم با عقيق و سبزه و آينه. داسی سرد بر آسمان گذشت که پروازِ کبوتر ممنوع است. صنوبرها به نجوا چيزی گفتند و گزمهگان به هياهو شمشير در پرندهگان نهادند. ماه برنيامد....
گفت كه بابال و پري من پر و بالت ندهم درهوس بال و پرش بي پر و پركنده شدم چشمه خورشيد تويي سايه گه بيد منم چون كه زدي برسر من پست و گدازنده شدم...
با سلامي دوباره.... دل تنگم...خيلي ...شما هم جاي من بوديم مطمئنا همين حال و احوال من و داشتيد....چرا؟ وقتي پدري براي فرزند بزرگش مي نويسه: اين دومين ساله که تولدت را در پيش ما نمي گيري ولي ما اينجا برايت...
آرياي عزيز,آنشب با صداي ازصداقت سرشار برايم خواندي سرود رهايي را...برايم لحظه به لحظه آن آغاز بزرگ را باسازي نمودي....آغازي بود آري,آغاز روزهاي بزرگي بود....روزهايي که اتحاد و فريادهاي پر صلابت ما سردمداران حکومت جهل و جنايت و وحشت و...
با سلامي دوباره.... جاي همتون خالي ديروز با دو تا از دوستان رفته بوديم کلن....خداي مهربون هم در ادامه پروژه حال دلدن به من از اونجا که من تو هواي سرد مگسي ميشم درجه حرارت هوا رو به 16 درجه...