مثل همه که يه روزي بايد برن...با مرگي سخت ...خداي او که خداي قاسم الجبارين بود نه خداي بخشنده و مهربان دست او را در بستر بيماري از زندگي کوتاه کرد....او کسي بود که به دستور مرادش ,انقلابي که قرار...

اي کاش آدمها رو با هيت هاي سايت يا وبلاگشون نسنجيم......

فردا روزي هست که ققنوس پا تو سومين سال تولدش مي گذاره....براي همين يه دستي به سر و روش کشيدم.....به قول يکي از بچه ها آدم دچار ياس فلسفي مي شد....خلاصه آرزو دارم بازم مثل هميشه به ققنوس سر بزنيد.......

يك روز شايد، يك روز كه آفتاب گيسوي نقره اي دماوند پير را نوازش مي كند در يك غريو تندر باراني در يك نسيم نوازشگر بهار يك روز شايد همراه پرواز پرستوي عاشقي واژه لبخند، به سرزمين سوخته ي من...

ميائي و من مي روم، بدرود، بدرود چيزي نيآورديم و چيزي هم نبرديم بيهوده ماندن تلخ دردي بود، اما... اما چه درد انگيز! ما بيهوده مرديم......

يک شب باراني پائيز آسمان رنگ جدايي زد...او سفر کرد از ديار من... ياد او در من نمي ميرد... سلطان جاز ايران بار سفر بست...يادش جاودان...