الان از فرودگاه برگشتم خونه...آقا يوسف هم برگشت ايران...يوسف براي من و خيلي هاي ديگه مثل پدر بود اينجا...من و يوسف از روزي که وارد آلمان شديم با هم بوديم...و روزهاي با هم بودن بهترين روزهايي بود که من در...

يه احساسي من و شديد تو اين چهار سال که اينجا هستم داره عذاب ميده...شايد ميشه گفت به نوعي احساس پشيموني و عذاب وجدانه...امروز يکي از اقوام نزديک از ايران بهم زنگ زد...سر کار بودم...بعد از احوال پرسي هاي معمول،ازش...

مي خواهم  بنويسم ، تنها  به اندازه ي  سطري،كه از نگاه تو آغاز مي شود ، و تا زمين تمام ...  ...

پياده آمده ام ، بي چارپا و چراغ ، بي آب و آينه ، بي نان و نوازشي حتي ، تنها كوله يي كهنه و كتابي كال ، و دلي كه سوختن شمع نمي داند كوله بارم ، پر از...