كاش مي دانستي، ما را  مجال آن نيست ،كه روزهاي رفته را از سر گيريم و لحظه هاي بي بازگشت را ، تمنا كنيم .كاش مي دانستي ، فردا چه اندازه دير است براي زيستن ،و چه اندازه زود براي...

گاهي دل اينقدر تنگ ميشه،که گريه هم کم مياره......

امروز مي خواهم از او بنويسم:از مادر که با ارزش ترين هديه خداست،مادر امروز روز توست ،هر روز بايد روز تو باشد و اين از بي معرفتي ماست که فقط سالي يک روز اين گونه به ياد تو هستيم،تويي که...

ما که توقع نداريم دنيا به کاممون بشه...ليلي قصه کشته‌ي عشق و مراممون بشه...ما که توقع نداريم زندگي زيبا بشه باز...يا کلاغاي قارقاري بيان بشن ترانه‌ساز...به اسم عشق و عاطفه با قلبمون بازي مي‌شه، هر کي با قانون خودش براي...

امشب برام يکي از بهترين شب هاي دوران زندگيم هست...امشب شب عروسي اونه...اوني که از بچگي با من بود...با هم دوران نوجووني رو گذرونديم... و با هم به جووني پا گذشتيم... روزايي پر از خنده و خاطره...و مملو از جمعه...

باز دوباره سلام،نه ، نمي گويم تمام معني خود را به تو، و نمي گويم کتاب لحظه هايم معني تکرار تنهايي ام است،و تو،چيزي مپرس از اينکه شب هايم چرا اينقدر سرد و تيره است.مپرس از انتهاي قلبي يخ زده،که...

تو نيستي كه ببيني,چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاري است,چگونه عكس تو در برق شيشه ها پيداست,چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است,هنوز پنجره باز است,تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري,درخت ها و چمن ها...

بعد از گذشت اين مدت  خلا نبودنت ،پر شدني نيست،هنوز هم مثل هميشه  همراهمي...جاي خاليت  ديوونم ميکنه ...حيف راهي که رفتي برگشتي نداره...حيف...اينجا در بي تابي نبودنت،يک صندلي خاليست،يک آسمان ،يک شهر خاليست...ستاره يي تنها،با عکس و دستنوشته هاي مهتابي،بي...

چهار سال گذشت...چهارسال پيش در چنين شبي ،در حال بستن چمدونم بودم...سعي مي کردم تمام خاطراتم در بيست و يک سال گذشته رو تو ش جا بدم...عکسهام...يادگاري ها ،کادوهاي  تولدم،سي دي هام...سفري غيرمنتظره به سرزميني که از بچگي ازش نفرت...

من براي مردم اين شهر ، زيادي  غريبه ام ، بايد  بروم ، حتي   كفش هايم  را ، با خود نمي برم ،تا غبار  كوچه هاي  اين شهر ، همراهم نباشند ... دوشنبه  از خودمان است ،بنشين و بلند بلند ...

صداي خدا مي آيد ،از خيلي دورها ،و من مي لرزم ،تمام تنم مي لرزد،گوشهايم را با دست مي پوشانم ،دندان هايم را به هم مي فشارم در اتاق را محكم مي بندم ...مي روم زير پتو ،باز هم مي...

براي بعضي آدما خراب کردن همه چيز چقدر آسونه...همه چيز مثل يه بازي بچه گونه بود......

الان از فرودگاه برگشتم خونه...آقا يوسف هم برگشت ايران...يوسف براي من و خيلي هاي ديگه مثل پدر بود اينجا...من و يوسف از روزي که وارد آلمان شديم با هم بوديم...و روزهاي با هم بودن بهترين روزهايي بود که من در...

يه احساسي من و شديد تو اين چهار سال که اينجا هستم داره عذاب ميده...شايد ميشه گفت به نوعي احساس پشيموني و عذاب وجدانه...امروز يکي از اقوام نزديک از ايران بهم زنگ زد...سر کار بودم...بعد از احوال پرسي هاي معمول،ازش...

سلام بابا...دل ما خونه...دل ما لک زده واسه خونه،سلام مادر...پناه آخر...شدم از دوري تو خاکستر،ملالي نيست جز دوري ،به لب لبخندکي زوري به نرخ مفت جون کندن برام سو سو زده نوري،به ظاهر خيلي آبادم،تو عکسام از غم آزادم ولي...

و باز هم تنهائي...مسافر هم رفت در پي سرنوشت خودش...و من باز هم تنها شدم...هرجا هستي موفق باشي مسافرانسان زاده شدن تجسّد ِ وظيفه بود:توان دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن،توان شنفتن،توان ديدن و گفتن،توان اندُه‌گين و شادمان‌شدنتوان خنديدن به وسعت دل،توان گريستن...

Unter sehnsucht@herz.de,Wann kommt 'ne E-mail von DirVerliere keine Zeit,Mein Speicher für Gefühl hat,Hunderttausend GigabyteAlle Suchmaschinen aktiviert,Alle Möglichkeiten recherchiert,Deine E-mail AdresseHab' ich vergessen,Melde Dich, bitte melde Dich bei mir Unter sehnsucht@herz.de,Sag mir wie es Dir geht,Wann kommt 'ne E-mail von DirDu...

فقط مي دونم بايد بنويسم تا يه مقداري آروم بشم ،نمي دونم چي بايد بنويسم...امشب شب آراميست.. لاکن دل من پر از آشوب‌ ٫ پر از دلهره و پر از عذاب وقتي مي شه وجود  هوا رو با فرمولاي فيزيک...

ده ثانيه تا انتها، پايوني بي سرو صدا، بيخبر از هر شب و روز، من و يه شمع نيمه سوزيكي گذشت از ثانيه نه تاي ديگه باقيه، اي كاش تو لحظه اي كه رفت ،ميديدمش يكبار ديگهاون دور بود و...

با تو ام اي سهراب ، اي به پاکي چون آب ، يادته گفتي بهم ،تا شقايق زنده است ،زندگي بايد کرد.نيستي سهراب که ببيني که شقايق هم مرد ، ديگه با چي کسي رو دلخوش کرد؟يادته گفتي بهم ،اومدي...

قرار نبود اينجوري بشه!تو که تو خواب ديده بودي بهت گفته بودن که آرزوت بر آورده ميشهپس چي شد؟شايد خواب دم سحر بوده...يا شايدم راست باشه که ميگن خواب خانوما چپه......

جون مي کنيم تو زندگي،حس مي کنيم که زنده ايم،جووني ها رو باختمو، فکر مي کنيم برنده ايم ،نشون ميديم که کوهيم و هيشکي حريفمون نشد،کوه شدن اختياري نيست زندگي مهربون نشد، تا يک شکسته مي بينيم ، واسش چه...

  So fahr denn wahl!Doch schwäre mir.Wenn du diese schrecknswüste wahlauf verlässt,grüsse den  regen , die knospen von mir...

زندگي رو دوست دارم با تمام بد بياريش،عاشقي رو دوست دارم با تمام بي قراريش،من مي خوام اشک و بفهمم وقتي از چشام مي ريزه ، تنهايي گرچه کشنده ست،واسه من خيلي عزيزه،تو کتاب نوشته عاشق خيلي تنها ، خيلي...

ديشب آئينه رو به رويم گفت:كاي جوان ! فصل پيري تو رسيداز دل موي هاي شبرنگتتارهايي به رنگ صبح ، دميد ديشب اولين موي سفيد رو تو موهام پيدا کردم...خيلی احساس بدي هست انگار  يه شبه بیست سال پير شدم.......

خسته ام...از خودم...کم کم دارم براي خودم هم عادي ميشم...هيچ وقت چنين احساسي نسبت به خودم تو تمام عمرم نداشتم...نمي دونم چرا؟همه چي هم خدا رو شکر بر وفق مراده ....ولي نمي دونم چه مرگمه...دلم تنگه..نمي دونم تنگ چي...شايد خوشي...

Es hat mich nie gestört, dass du mir nicht gesagt hast wo du hingehst Es hat mich nie gestört, dass du mir nicht gesagt hast worum es geht Es hat mich nie gestört, dass du mir nicht gesagt hast was...

آقا جون سلام...فردا درست ميشه يکسال که از کنار ما پر کشيدي...و ما رو با جاي خاليت نو خونه تنها گذاشتي.. يکسال بدون وجود تو گذشت...يکسال با جاي خاليت...يکسال بدون صداي مهربونت... نواي صدايت هنوز در لابه لاي آجرهاي...

حرف بسيار است.كلمات هم فراهمند.همه دسته بندي شده و آماده,چرا كه بارها و بارها در تنهاييم آنها را مرور نموده ام. اما كو توان بيان؟كو توان اداي واژه ها؟تنهاييم مرا به سكوت عادت داده است.سكوتي نه ازروي عجز,و نه از...

زمين در انتظار تولد يك برگ,ومن در حال شمارش معكوس ,صفر هميشه پايان نيست ,گاه آغاز پرواز است ... اين هفته همش بوي دلتنگي از روزاش ميباره....درد کليه هم دو روزه زندگي برام نذاشته...پنچشنبه هم درست ميشه يکسال که آقاجون...

عشق را در دو خط تعريف كنيد! مي توانيد؟ لابد فكر مي كنيد اين كه موضوع تازه اي نيست. اين همه شاعر از حافظ و مولوي و عطار تا شاملو، فروغ و سپهري همه عشق را تعريف كرده اند. تازه...

هرگز به پايان راه نمي انديشيدم,چرا كه ميدانستم بي تو,در انتهاي راه خبري نخواهد بود بي تو .... در انتهاي هيچ چيز خبري نخواهد بود,من فقط از پايان تو ميترسيدم پايان تو سراغاز مرگ تدريجي من بود,و بستن دفتر شعرم...

شب آمده است و باز تو نيستي . من محزون و بي قرارم تا شايد سايه يي از روشنايي تو را بر روي اين شيشه ببينم . من در کومه ي غم نشسته ام . لحظه ها سکوت کرده اند...

يکي از دوستان عزيزم متن زيباي زير رو برام فرستاده...با هم داستان انتظار اين مهربون رو مرور مي کنيم: انتظار خونه همه جاش به هم ريخته بود.اتاق خوابها و تخت ها همه جاش پر بود از لباسهائي که عوض شده...

تا كجا با من خواهي آمد؟تا ورق چندم اين كهنه كتاب را با من خواهي خواند؟از كدام پلكان بالا خواهي رفت؟با كدام درخت خزان را براي پرنده ها معنا خواهي كرد؟ در كدام چشمه تن خواهي شست؟بيا با هم به...

وقتي دلم براي کسي نمي تپد,شک مي کنم که شايد بيمارم,شايد که کوچه هاي دلم تنگ است يعني عبور عاطفه ممکن نيست,شايد که دهليزهاي قلبم ,خشت و گلي ست . يعني که مرگ عاطفه زودرس است.وقتي دلم به ياد يکي...

مرا ببخش بي بي, بي من,مرا ببخش قندک روشن,مرا ببخش لاله ي شيشه,مرا ببخش شعر هميشه من از تو با همه گفتم که گريه بگيرم,من از تو با تو نگفتم که در تو بميرم ابري نباش بي بي آبي ,بپوش...

از من بگريزيد که مي خورده ام امروز با من منشينيد که ديوانه ام امشب ترسم که سر کوي تو را سيل بگيرد اي بيخبر از گريه مستانه ام امشب يک جرعه آن مست کند هر دو حهان را چيزي...

اومد تمام غصه ها و غم هايي که تو اين مدت تو دلم تلنبار شده بود رو به جون خريد...تو اين بي کسي همه کسم شد...الان از فرودگاه رسيدم خونه...همه جاي خونه بوش پچيده....هيچوقت از خونم اينقدر بدم نيومده بود....خيلي...

به بال هاي ناتوان و پروازهاي در قفس مرغ اسير ديگري چشم مدوز...به ترانه هايي که در قفس مي خواند گوش مده...قفست را به قفس آهنين او نزديک مساز ...خود را در دو زندان گرفتار مکن!اي که تو جوشان...

تقريبا نزديک يک ماه ميشه که ننوشتم...يعني نه دستم به نوشتن ميرفت نه امکانش بود..يکي از سختترين دوران عمرم و گذروندم.... غرورم لگد مال شد...معني خيانت حس کردم...معني به آخر خط رسيدن تو عشق و لمس کردم....قمار و باختم....بايد مي...

,حتما ,حرفها و حرفها و حرفها که هر کلمه اش دردي است,هر کلمه اش سبوي پر از رنجي است,پر از زهري است,هر جمله اش خنجري است هر عبارتش جهنمي است ,هر صفحه اش حريق جنون و صحراي آتش خيز وحشت...

وقتي که خورشيد به پيشواز شب مي رود,و کوچه از صداي پاي آخرين عابر تهي مي شود,با کوله باري از غم و درد مي روم و تورا با تمام خاطرات ديرين در ميان کوچه هاي ساکت شهر تنها مي گذارم....گريه...

فردا ميشه چهل روز که پر کشيدي به انتهاي ابديت....به سرزمين خوبيها و ما رو با جاي خالي خودت تنها گذاشتي...پر کشيدي تا ما ديگه اون لبخند زيبا تو نبينيم...اون صداي مهربونتو نشنويم....و مظهر عشق و محبت و مردونگي رو...

و شب از کناره مي‌رود,کريوه‌ها و دشت‌های رهگذر,دوباره شکل يافتند و روشني,- که آفريدگار هستي است - دوباره آفريدشان .سفر ادامه دارد و من از دريچه ترن,به کوه‌ها و دشت‌ها ، سلام عاشقانه‌ای, که جويبار جاری و روان روشني‌ست در...

بسياري دشواري ها ,سوتفاهم ها و ناگواري ها از اينجا ناشي مي شود که کلمات تنها ابزار نمايش حالات و کشاکش هاي پنهاني درون آدمي اند و کلمات ظرف هائي برچسب دار عمومي و مستعمل اند و به همان اندازه...

پس از چندين فراموشي و خاموشي, صبور پيرم,اي خنياگر پايرن و پيرارين, چه وحشتناك خواهد بود آوازي كه از چنگ تو برخيزد, چه وحشتناك خواهد بود آن آواز,كه از حلقوم اين صبر هزاران ساله برخيزد, نمي دانم در اين چنگ...

رفتي و از رفتن تو..... بهترينم رفت....باز هم با کوله باري از عشق و مهرباني آمد و باز هم مرا با خاطرات فراموش نشودني خود تنها گذاشت...يک ماه به سرعت برق گذشت...و باز هم تنهايي و باز هم کابوس......

و فرشاد برادر عزيزم در جواب مطلب قبلي من اينگونه پاسخ داد... قشنگترين لحظات عمر آدما او زماني هست که دارن عشق و زندگي و مهربوني رو در کنار اين مظهر خوبي ها تجربه مي کنن...اينو ما بچه هايي که...

قشنگترين لحظات عمر آدما اون زمان هاست که دارن عشق و زندگي و مهربوني رو در کنار مظهر اين خوبي ها تجربه مي کنن...اين و ما بچه هايي که از سرزمين مهربوني و مادرهامون دور افتاديم خوب تجربه مي کنيم....دوست...

سلام مرد... چطوري؟مي دونم اوضاع چندان مساعد نيست...حتما داري خودت و آماده مي کني که به تيغ جراح ها بسپاري....و شايد هم خودت و داري براي ....هنوز به قلبت اعتماد نداري؟نمي دوني بار سنگين اين عمل و تحمل مي کنه...

شايد گم شدن خويش در خويش ,پيدا شدن نو پيدا شدن پي در پي وباز "او" از سحر تا عصر تا شب و از شب تا صبح . "او" هميشه هست ولي چشمان من نابيناست .گرسنگي عجب دوايي است حتي...

دلتنگي های يک دلشده .... يا حق مطلبي هست كه تمام روز مثل يك بغض توي گلوم گير كرده و دارم سعي ميكنم با نوشتن از شرش خلاص بشم: ديشب خواب احمد رو ديدم....نشسته بود كنار يك ديوار و زل...

الهي خود را از همه به تو وابستم اگر بداري تو را پرستم و اگر نداري خود پرستم نوميد نساز بگير دستم.... الهي ديگران مست شرابند و من مست ساقي مستي ايشان فاني است و از من باقي.. الهي با...

امير عزيز هم از ميان ما پرکشيد به ديار خوبي ها....امير يکي از اون ايراني هايي بود که من به خود ميباليدم که هموطن و دوست منه....امير ۲۰ سالش بود و تو تيم فوتبال جوانان وردربرمن بازي مي کرد...جمعه شب...

اي غم زيباي عشق,اي غم زيباي عشق لحظه ها شد روزها,روزها شد هفته ها هفته ها شد ماه ها و ماه ها شد سالها رفته اي و سخت غافل مانده اي از حال ما...

الهي از پيش خطر واز پس راهم نيست.دستم گير كه جز فضل تو پناهم نيست الهي اي بود ونابود من تورا يكسان از غم مرا به شادي رسان الهي بترسانم از بدي خود، بيامرز مرا به خوبي خود الهي در...

نفرِين بر من نفرِين بر تو نفرِين بر لحظه آشنائِيمان,نفرِين بر دم وداعمان,نفرِين بر نگاه گره خورده مان , نفرِين بر درد بِي تدبِيرمان,نفرِين بر عشق عرِيانمان,نفرِين بر نفرت پنهانمان,نفرِين بر شِيدائِي من,نفرِين بر دلبرِي تو, نفرِين بر سادگِي من,نفرِين...

خداوندا ...آرامشي عطا فرما تا بپذيرم,آنچه را که نمي توانم تغيير دهم,شهامتي که تغيير دهم آنچه را که ميتوانم....و بينشي که تفاوت آندو را بدانم.آمين...

هنوزم تو شبهات اگه ماه و داري من اون ماه و دادم به تو يادگاري...

من چه هستم بدون عشق تو,تو چه هستِي بدون من,ما چه هستِيم در دشت روزگار,گلهاِي کوچک اتنظار ببِين زمان چه سان مِي گذرد,همچنان ابر بعد از باران,ببِين که عشق مِي مِيرد ناگهان,مِيان ذره هاِي زمان اکنون منم در انتظار تو,در...

سكوت گريه كرد ديشب. سكوت بخانه ام آمد,سكوت سرزنشم داد,و سكوت ساكت ماند سرانجام آري, تو آنكه دل طلبد آني.اما,افسوس!ديري ست كان كبوتر خون آلود,جوياي برج گمشدة جادو,پرواز كرده است . ....

My House is Cloudy the entire earth is cloudy. Above the narrow pass, the shattered and desolate and drunken wind whirls downward. The entire world is desolated by it so are my senses! Oh, piper who has lost the road...

اوني که مي خواستي تو غبارا گم شد,مرغي شد و پشت حصارا گم شد,اسم تو رو رو بال مرغا نوشت,رو کنده سبز درختا نوشت,يه روز که بارون مي يومد بهش گفت,يه روز ديگه رو موج دريا نوشت,دريا با موجاش اونو...

با سلامِي دوباره .... امشب خداِيم را شاکر شدم که دوستانِي با دلِي به عظمت درِيا به من اعطا کرده است دوستانِي که بعضا تنها ارتباط دهنده من با آنها همِين الواح شِيشه اِي مِي باشند... ابتدا از محمد عزِيزم...

با سلامي دوباره.... دل تنگم...خيلي ...شما هم جاي من بوديم مطمئنا همين حال و احوال من و داشتيد....چرا؟ وقتي پدري براي فرزند بزرگش مي نويسه: اين دومين ساله که تولدت را در پيش ما نمي گيري ولي ما اينجا برايت...

قابل توجه تمام بر و بچه هايي که هنوز در خانه پدري زندگي مي کنند.بياييد قدر آن دو فداکارترين را بيشتر بدانيم.!!!! نامه اي از پدر فريد جان سلام از دور روي ماهت را مي بوسم,از وقتي که رفته اي...

شگفتا که نبوديم.عشق ما,در ما حضورمان داد. پيونديم اکنون,آشنا , چون خنده با لب و اشک با چشم، واقعه‌ی نخستين دم ماضی. غريويم و غوغا اکنون، نه کلامی به مثابه‌ی مصداقی که صوتی به نشانه‌ی رازی. هزار معبد به يکی...

دم هرچِي وبلاگ صاحاب با معرفته گرم.....اين همه بازديد کننده از اِين آشيونه ققنوس ديدن کردن يکی يه ايمِيل به ما نزد بگه عمو تو مشکل حرف ي داری....دمتون گرم... قسمت کوچ ققنوس هم از امروز شروع به کار کرد...